۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

پریود

در جنگِ بی پایانِ من با افسردگی یک چیز نسبت به سال های پیش تغییر کرده. پذیرشِ افسردگی به عنوان یک بیماری و هم بخشی جدایی ناپذیر از چیستی من. 

۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

بی آرایش

در مجموع فنلاندی ها از بقیه ملیت هایی که دیده ام فرهیخته ترند. مردمانی کم حرف، مستقل، ساده، بی ادعا، و عمومن قابل اعتماد. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

اخلاق معلمی

یکی از چیزهایی که در سیستم های آموزشی در ایران جای خالی ش به شدت احساس می شه یک کد اخلاقی به عنوان سندی برای تعیین رفتار حرفه ای معلم هاست. یک چیزی شبیه اخلاق پزشکی. سیستمی از اصول و قواعد اخلاقی منظورم ه که معلم ها موظف باشن به اجرای اون تعهد بدن، مثلن تعهد به چیزهای ساده ای از قبیل منع تنبیه بدنی، منع هر نوعی از تبعیض بین یادگیرنده ها، ضرورت احترام به انسان ها، و... . 

۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

بی خبری

سرزمین ت را که ترک می گویی همه چیز آن جا در یک نقطه متوقف می شود و تصاویر آخری که داشتی جای واقعیت های پویایی که هنوز آن جاست ولی تو با آن ها تماسی نداری را می گیرد. تو خیال می کنی همه چیز منجمد شده تا تو برگردی. ولی در واقع، این طور نیست. چیزهایی هست که در این فاصله ناگزیر می میرد، ولی تصویری که تو مومیایی کرده ای هنوز زنده مانده. این از دردناک ترین پیامدهای دوری ست؛ این که امر میرا را به تدریج هظم نمی کنی، و باید به ناگاه با آن روبرو شوی.

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

Panic

تقریبن صبحی نیست که بعد از بیداری از خودم نپرسم این جا کجاست، من کی م، دقیقن چه زمانی بود که این قصه شروع شد!

۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

کفش آدیداسی که چند سال پیش از هایپر استار خریدم

یک موقعیت کار تابستانی داشتم در گامبیا. ولی بی خیال ش شدم. خیلی دوست دارم آفریقا رو ببینم، ولی در حال حاضر از اون بیشتر دوست دارم کمی ثبات داشته باشم، و زندگی م مسیر مشخص تری داشته باشه. پلان مشخصی دارم و دارم برای رسیدن بهش تلاش می کنم. 

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

'دیر و زود، می رسیم با هم به اون رود بزرگ'

هم خونه م چند روزی ه رفته هلسینکی. دانش گاه هم تعطیل ه. من توی خونه تنهام. بیرون هوا ابری ه، و اسکایپ تنها پل اتصال م به هویت م شده. 

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

'مشعل تربیت'

مهرشاد یک و نیم سال پیش رفت دانمارک. من از سال 77 می شناسم ش. اولین باری که دیدم ش توی موسسه درِ پیت آقای فانیان بود توی فلکه فلسطین اصفهان. یک موسسه ی ورشکسته ی زبان بود که از قضا اولین موسسه اصفهان هم بوده. اسم ش هم بود آکادمی مشعل تربیت. اون سال که من کار معلمی رو شروع کردم، این اولین جایی بود که براش درخواست کار دادم و فانیان هم با یک زبلی اصفهانی من رو قاپید. چی بهتر از یک جوون 18 ساله ای که انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف می زنه، و توقع مالی هم نداره؟ یادم ه اولین پولی که توی زندگی م از کار کردن گیر آوردم رو همین محمد علی فانیان بهم داد. 11 هزار تومان برای دو ماه کار. اون موقع باهام جلسه ای 450 تومان حساب می کرد. با وضعیت الان می شه حدودن جلسه ای 10 سنت. شاگردهام هم یک سری کارگر خسته بودن که بعدازظهرها از سر کار می اومدن "آکادمی" زبان یاد بگیرن بلکه زندگی شون از این رو به اون رو بشه. در 40 سالگی می خواستن با یاد گرفتن تلفظ درست apple خودشون رو به کانادا و آمریکا برسونن. توی فکرشون این بود که اگر بتونن در جواب How are you بگن I am fine, thank you استرالیا ازشون درخواست می کنه که بقیه زندگی شون رو در خدمت بشریت مستقر در جزیره ای در شمال اقیانوس هند وقف کنن و در قبال ش از همه امکانات اون جا استفاده کنن. خوب، به هر حال زندگی سخت بود و با روزی هفت هشت ساعت کارگری نمی شد توی اصفهان از زندگی رضایت کافی بُرد، و شاگرهای میان سال من فکر می کردن زبان انگلیسی باعث می شه آدم بدبخت به آدم خوش بخت تبدیل شه و بقیه عمرش رو در رفاه و شادمانی بگذرونه. 

بگذریم، مهرشاد رو می گفتم. اون روز که توی موسسه دیدم ش اون هم اومده بود اون جا معلم زبان بشه. اون موقع دانش جوی پزشکی عمومی دانشگاه اصفهان بود، و هنوز تا تبدیل شدن به متخصص اطفال فاصله زیادی داشت. اون بود که سر صحبت رو باز کرد. بحث دادگاه کرباسچی بود و جریان اصلاحات و یه مشت حرف مفت دیگه. بعدش هم با هم رفتیم توی کتاب فروشی های آمادگاه چرخ زدیم و درباره سیاست و فلسفه و این جور خزعبلات گفت و گو کردیم. آدم فرهیخته ای به نظر می رسید و من هم تلاش می کردم روشن فکر به نظر برسم و برای این کار در قالب یک بچه دبیرستانی که هنوز دانش گاه رو هم شروع نکرده تا می تونستم با اعتماد به نفس در مورد همه چی اظهار نظر می کردم. مثلن من می گفتم کرباسچی بی گناه ه، مهرشاد اعتقاد داشت کرباسچی پول توده ها رو بالا کشیده و از رنج طبقه کارگر برای خودش ملک و املاکی به هم زده. توی هر دو دقیقه حرف زدن هم هر کدوم دو سه بار اسم محمد خاتمی رو وسط چرندیات مون می آوردیم و یه جوری قصه کرباسچی و فلان و بهمان رو می چسبوندیم به اون آقا. 

این شروع دوستی ما بود، رفاقتی که یه 16 سالی هست ادامه پیدا کرده، با این که دیگه بیش از یک آشنایی زورکی اسکایپی چیزی بین مون نیست. مهرشاد الان 42 سالش ه وچندین سال ه که متخصص اطفال شده، و اخیرن یک و نیم سال هم هست که با تخصص ش توی کپنهاگ داخل یک رستوران ظرف می شوره، و عصرها بعد از کار می ره کلاس زبان دانمارکی. مهرشاد رو هر سه ماه یک بار 25 دقیقه روی اسکایپ می بینم. چیزی که تغییر کرده این ه که کچل شده. لپ هاش هم باد آورده، و روی صورت ش چین و چروک افتاده. یه آدم مجرد میانسال که در اوج میانسالی ایران رو ترک کرده و داره توی اسکاندیناوی برای داشتن زندگی بهتر ظرف می شوره و می ره کلاس زبان دانمارکی.  

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

افراط و تفریط

شش ماه هیچی نخوندم، و الان یک ماه ه که دارم روزی 10 ساعت روی مشق هام کار می کنم! 
این خصلت- که بین ما ایرانی ها هم بسیار متداول ه- ممکن ه از نظام آموزشی امتحان محورمون هم تاثیر گرفته باشه. 

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

Passion

امروز یک ارائه گروهی داشتیم که توش من نقش یک معلم زبان انگلیسی رو بازی می کردم. ارائه موفقی بود؛ وقتی تمام شد مخاطبین م برام دست زدن.
بعد از کلاس رفتم توی حیاط پشتی دانشگاه، اشک هام رو رها کردم، و دل تنگی م برای همه اون هایی که روزگاری توی کلاس های زبان من نشسته بودن رو بی هیچ هراسی در آغوش گرفتم. 

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

سال های نوری

قرارمون نیمه شب، روی اون ستاره ی کم نورتر، که در شب های نیمکره ی شمالی به ما نگاه می کنه. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

اریک

به هم خونه ی فنلاندی م هم گفتم جشن نوروز امشب رو بیاد. اون هم از خداخواسته. ساعت 8 قراره دور هم جمع بشیم. حدود 5 نفر ایرانی هستیم و همین حدود هم غیر ایرانی هایی که دعوت کردیم. من ته چین می پزم، جواد و آرین هم سبزی پلو ماهی. 
این اولین نوروزی ه که داخل ایران نیستم. مامان بابا و صدف هم هیچ کدوم ایران نیستن. والدین رفتن حج عمره، صدف و علی هم رفتن آنتالیا. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

تلاش

من در سال گذشته دست کم سه انتخاب اشتباه داشتم. یکی انتخاب دوباره فوق لیسانس خواندن به جای ورود به دکترا، یکی انتخاب تغییر فیلد از پژوهش آیلتس به رشته آموزش، و دیگری انتخاب فنلاند به عنوان مقصد. 
این انتخاب های غلط دست کم شش ماه من رو در کما برد، و الان هم فقط هدف م پایان دادن به این دوره تحصیلی در اولین فرصت و تغییر مکان به کانادا، آمریکا، یا ایران ه. برای یک جابجایی موفق و امن نیاز دارم این دوره فوق لیسانس رو با موفقیت کامل کنم، و همین باعث شده این روزها همه وقت م در کتابخانه سپری بشه. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

رفاقت

دیشب چهارشنبه سوری ایرانی بودم. خوش گذشت، بدون این که لب به الکل بزنم. قضاوت م در مورد اندک ایرانی های این جا روز به روز مثبت تر می شه.